آدم برفی

آدم برفی ها آب نمیشوند

میمیرند

بیا این شال گردن

دکمه پیراهنت

و این هویج را بردار

این بیچاره را مثل من اهلی نکن

آدم برفی ها آب نمیشوند

/ 4 نظر / 4 بازدید
سمیرا

[دلشکسته]

سمیرا

درد گنگ نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد گهی در خاطرم می جوشد این وهم ز رنگ آمیزی غمهای انبوه که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی گرم وخون آلود و پردرد فرو می پیچیدم در سینه تنگ چو فریاد یکی دیوانه گنگ که می کوبد سر شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور از چشمه دل نهان در سینه می جوشد شب و روز چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشمش از نیش جگر سوز پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردی ست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم غمی آِفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم (شعر از م الف سایه)

سمیرا

خاطره من هم شبی به خاطره تبدیل می شوم خط می خورم زهستی و تعطیل می شوم من هم شبی به خواب زمین فرو میروم بر دوش خاک سرد تحمیل می شوم من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها با فصل تلخ خاتمه تکمیل می شوم چون سال کهنه می روم از یاد روزگار آنسوی مرگ ثانیه تحویل می شوم حک میکند غروب مرا شاعری به سنگ از اشک و آه و خاطره تشکیل می شوم یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک در آسمان به آینه تبدیل می شوم

سمیرا

[دلشکسته] خدانگهدار